تبليغاتX
رساله دفتاپیه
د.گ.ر.ب.ا.ش.ا.ن امروز به زبان دیروز- ×شعر،متن ادبی،لطایف×
آتش سرد و یخ گرم نمی کند

چراغ خاموش اتاق تاریک روشن نمی کند

آبی بزن به چهره ات دستی بکش به مو

روی و موی ژولیده نظر جلب نمی کند

گو راز خود به همه صاحبدلان جمع

یک سِر تو را فاش جهان نمی کند

بینم تو را که چه خوش می خرامی، خوش!

پا بسته ام، چشم حرکت نمی کند

گویی مرا بزن بزن، گویم که نه

دف با نِی است، بی او جسارت نمی کند

۸۶/۰۶/۱۲

+ نوشته شده در  89/07/07ساعت   توسط دف  | 

به سوگواری این دست های خالی نشسته ام

به منتهای درخشش چلچراغ قیر در آواره های نگاه

به باربندی از خون و شهوت

و زنبیلی پر از مرگ شب هنگام

میان روزنامه های پر از خط ممتد

و مردمانی پر از ضربدر

و مشق شب های مملوء از دشنام

خدا را!

عابری فانوسی آتش کند!!

۸۷/۰۵/۰۶

+ نوشته شده در  89/07/07ساعت   توسط دف  | 

شاهدبازی در ادبیات فارسی،                                    -

   کتابی پژوهشی از دکتر سیروس شمیسا که مفصل به معشوقان مذکر در شعر و ادب ایران می پردازه.

نظر بنده رو بخواید خوندنش برای هر د.گ.ر.ب.ا.ش ایرانی واجبه. مهم اینکه بر اساس اسناد و شواهده و تا اونجایی که میشده  جهت گیری نداره و بر حسب آگاهی و دانش و با توجه به قراین و شواهد گردآوری و تنظیم شده.این کتاب یک هفته بعد از انتشار توسط سازمان ارشاد جمع آوری شد.

سعی میکنم باز هم معرفی کتاب داشته باشیم. البته داستان های کوتاه و عشقی ترجمه شده و به چاپ رسیده فراوونه که حتماً اینجا معرفیشون میکنم.

برای دریافت کتاب شاهدبازی در ادبیات فارسی اثر دکتر سیروس شمیسا اینجا کلیک کنید.

+ نوشته شده در  89/06/24ساعت   توسط دف  | 

شاهد دیرینه­ام امروز

گفت با صد ناله،آه و سوز

دست دیگر کس نداری چند

ور بداری من شوم افروز

آنقدر مشت و لگد کوبم

تا شوی ماهی درون حوض

گفتم اینها کار شاهد نیست

تو نخواهی شد به من پیروز

گفت وَنگ و وُنگ بسیار است

نشنَوَندم من صدات امروز

نیک بیرون رو و کاری کن

چون بیاید روز نو؛ نوروز

به چندی ز میزان گرفتم

که می خواهد او پیراهنی توز

گفتم حبری تو را که خوش آید؟

گفت حبری نه، آبی فیروز

در زمان سوق من همی رفتم

داشت بر دوش پیرمرد قوز

از میان بساطش چون دیدم

آری، فیروز پیراهنی ز جنس توز

صلت ستاندم و به خانه شدم

جانم گرفت و گفت عجب خوش دوز

از برای سپاسی و خواهش

گفتمش لب بیار و کام بدوز

گر بخواهی چو عیش با شاهد

عشقت ابراز کن چو دف هر روز

+ نوشته شده در  89/06/24ساعت   توسط دف  | 

و رفاقت عشق است

گرمی دیدن دوست

فرصت زادن شعری بی رنگ

معنی تازه شدن

گله کردن از عشق

لحظه­ی مضطرب دور شدن

و چه طاق فرساست

صبر فصل دیدار

فرجه­ی زهرشناسی قریب

نسل سرد افعی­ها را خواهد سوزاند

ما همینیم

همین چند نفر

که به زودی خواهیم افشاند

دانه­ی شادی را

عشق را

آزادی را.

۸۷/۰۲/۰۶

+ نوشته شده در  89/06/24ساعت   توسط دف  | 

دست­های درمانگر من

درمانگر ذهن­های خسته است

که گاهگاهی بر رسوب اشک­های تو

با صدایی چندشناک می­لغرد

و تو پلک­هایت را محکم به هم می­فشاری

و با بنفش و نیلی و آبی و سبز و زرد و نارنجی و قرمز

برای تو طرح می زند

طرحی فراتر از وسعت اشک های تو

که از این قاب بیرون می­زند

که تو را در برمی­گیرد و مرا

تو به خاطر بسپار

رنگین کمان عشق نیست

عشق رنگین کمان است

25/11/87

+ نوشته شده در  89/06/24ساعت   توسط دف  | 

حافظ، سعدی. اگه چیزی از خاقانی و فردوسی نخونده باشیم دست کم با حافظ یا سعدی کلنجار رفتیم! تمرینات یک سال درمیون در شب یلدا(اگر شب یلدا دیوان حافظ دم دست باشه!!) مطمئناً به جایی نمیرسونتمون. اینجا میخوام اشعاری رو قرار بدم که از ستارگان ادب ایران هستند. و به اتفاق به نظربازی هم علاقه ای نشون دادند!

به علاوه نوشته های حقیر که اگه دوست داشتید بخونید!

+ نوشته شده در  89/06/24ساعت   توسط دف  |